در داستان هایی که در دنیای ما افسانه نامیده می شوند، خبر از شاهزاده ای آورده اند که با دیگر شاهان و شاهزادگان متفاوت بود.
او شاهزاده سرزمین های دوردست بود. این کشور افسانه ای خیلی از ما دور بود. آنقدر دور بود که نه روی نقشه ها میتوانستیم پیدایش کنیم و نه میتوانستیم نام درستی برایش انتخاب کنیم. ما آن را سرزمین های دوردست خواندیم.
چی؟ آره. شاید کشوری شبیه آتلانتیس. نه یه یوتوپیا (شهر آرمانی) بود و نه یه دیستوپیا (شهر ویرانی و فلاکت)
شاهزاده سرزمین های دوردست هم هیچوقت به ما مژده یک شهر آرمانی نداد
اون از مردمانی حرف میزد که دلشاد بودن. که شرمنده نبودن. که زجر نمی کشیدن. که نمی ترسیدن و احساس امنیت میکردن، مردمانی که پول گدای کور رو نمی دزدن، مردمانی که از فلاکت مردمان دیگه فیلم نمیگیرن، مردمانی که وقتی ماشین توی جاده چپ کرده و بارش ریخته اونا رو نمی دزدن، بلکه میرن به کمک اون راننده. مردمانی که وقتی دو سه نفر دژخیم دارن انسان بیگناهی رو می کشن و می برن بوق نمیزنن... میرن کمک میکنن... کمک میکنن...
راستی یادته آتلانتیت برای چی نابود شد؟ یادته پادشاه آتلانتیس چی گفت؟
یادته گناه آتلانتیس چی بود؟
راستی هنوز به دنبال جواب سوالت هستی؟؟
اینکه آیا در میان هفت ملت، سرزمینی هست که در اون، کودکان نترسن و کتک نخورن و کشته نشن؟ که در اون حیوانات زجر نکشن؟ که در اون دین برتر یا نژاد برتر نباشه؟ که در اون شادی باشه و آرامش و رنگ ها... همین. نه هیچ چیز بیشتری یا چیزی فرا زمینی و فرا انسانی. شادی، آرامش، رنگ
ما را در سایت یه خبر خوب (124) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 33