راستش مادربزرگ، واقعا نمی دونم چه جوری بنویسم. از اینکه مورد حمله یا قضاوت قرار بگیرم می ترسم. مادربزرگ اگه یکی نسبت به خودش بگه من آدم بدی نیستم یا بگه من آدم خوبی هستم مغرورانه ست؟ ریاکارانه ست؟ حداقل میتونه تو خلوت خودش، اینو به خودش بگه، مگه نه؟ اینکه ایرادی نداره. این روزا روانشناسا میگن برو جلوی آینه واستا و قربون صدقهی اونی برو که توی آینه می بینی!!! (قضاوت نمیکنم اونایی که این کارو میکنن، ولی سه تا علامت تعجب در انتهای جمله، بی معنی نیست)
میخواستم بگم، سهم من چی بود مادربزرگ؟ از این زنده بودن. از این زندگی. از این دنیا. سهم من چقدر بود؟ مگه من مرتکب چه گناه بزرگی شدم یا چه ستمی به کسی کردم که حال و روز الان من باید این باشه؟ نمی دونم. واقعا به این فکر میکنم. به این فکر میکنم که شاید در گذشته مرتکب گناهی یا ظلمی شدم و به یاد نمیارمش. فکر میکنم و فکر میکنم تا بلکه یادم بیاد، ولی چیزی به یاد نمیارم.
امشب باز دارم چرند میگم، مگه نه؟ چیزایی که از زندگی خواستم... زیاد و بیجا بودن؟؟
شادی، آرامش، یه یار و همراه خوب، و البته یه پلی استیشن
منو ببخش مادربزرگ... من واقعا دیگه نمیدونم. نمیدونم چی بگم، چه جوری بگم، چه کار کنم، هیچی نمی دونم
ما را در سایت یه خبر خوب (124) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38